Thursday, June 28, 2007
میرا
میرا
خداحافظ گاری کوپر
خداحافظ گاری کوپر
پرندگان میروند در پرو میمیرند
غیر منتظره
غیر منتظره
Monday, June 25, 2007
داستانک:چرا سیگار میکشی؟
پریا یدفعه درو باز می کنه.میاد تو و میگه : " آلبوم جدید کالکسیکو رو که گفتی دانلود کردم برات".بعد چشمش میفته به چشمای قرمزو دماغ گنده و دستمال مچاله م که انقدر توش فین کردم خیس خیس شده.برمی گرده به مامان میگه : " این چشه؟ ".نمیشنوم مامان چه جوابی میده.حتما میگه نمیدونم.چون وقتی خودمم دقیقا نمیدونم چرا دارم گریه مو تبدیل به میگرن میکنم چجوری میشه از مامان توقع داشت دلیلشو بدونه.بعد که یذره فکر می کنم به این نتیجه میرسم دارم بخاطر کسی گریه می کنم که برای سه چهار میلیون پول کلیه شو به یکی فروخته.دلیل گریه مو به کسی نمیگم و اونا هم مزاحم گریه کردنم نمی شن.سرمو میذارم رو بالشم و انقدر زار می زنم که قلبای صورتی ی رو بالشیم گلبهی و قلبای زردش خردلی میشن.این ازون گریه هایی که تمومی نداره.ازونا که جگر خودمم کباب میکنه.صورتمو پاک میکنم و تو دلم به خودم میگم آدم ضعیفی هستم طاقت کوچکترین ناراحتی ای رو ندارم و اگه قرار باشه یه بلایی سرخودم نازل شه حتما خیلی زود از پا در میام.بعد که یذره حالم سر جاش میاد "زندگی جنگ و دیگر هیچ" اوریانا فالاچی رو جلوم باز میکنم و تا میام بخونم مامان میاد تو میشینه کنارم رو تخت و می گه : " چرا سیگار میکشی؟ ".جا میخورم.نه به خاطر اینکه مامان اینو فهمیده.بخاطر اینی که داره به روم میاره جا می خورم.یدفعه بدون هیچ دلیلی خنده م میگیره.می گه : " آدم وقتی مادرش باهاش حرف میزنه اینجوری ولو نمی شه رو تخت و پشتشو نمی کنه بهش".جوابی نمیدم و همونجوری باقی میمونم.آخه روم نمیشه نگاش کنم.دوباره سووالشو تکرار می کنه و من دوباره خنده م میگیره.(همیشه جاهایی که باید جدی باشم این خنده ی لعنتی کارو خراب میکنه و تا میام ثابت کنم که خنده م هیچ دلیل خاصی نداره و بیشتر عصبیه طرف بهش بر خورده و کار از کار گذشته)."اگه مشکلی داری به من بگو!عاشق شدی؟" این سوالش مثل یه سیلی با بیرحمی هر چه تمام تر کوبونده میشه تو صورتم.سعی می کنه هر طور شده دلیل سقوط اخلاقی دخترشو که همیشه بهش مغرور بوده کشف کنه.عاشق شدم؟نه.مگه هر کی عاشق بشه سیگار میکشه؟فکر کنم غیر اخلاقی ترین کاری که از یه آدم عاشق ممکنه سر بزنه اینه که بره با عشقش بخوابه!سوولای بعدی همینجوری مثل رگبار رو سرم خراب میشن.چشمامو میبندم و فکر میکنم منو با طناب به تخت بستن و خیال دارن هر جور شده این مواد لعنتی و از تنم خارج کنن.خیال می کنم که دارم داد میزنم و استخوونام از درد دارن می ترکن بعد همینطوری که رو تخت ترک سگی می کنم میشنوم که مامان میگه : " ازت می خوام که دیگه تکرارش نکنی".از دهنم میپره بیرون که : " اینو از من نخواین! "خودمم از حرفی که زدم شوکه میشم .بعد مامان شروع می کنه از دل و روده ی لت و پار آدمای سیگاری گفتن و دوباره خواهش خودشو تکرار میکنه.دلم براش می سوزه.یه لحظه خودمو میذارم جاش.میگم : " باشه.هر چی شما بگین" .
دیگه به سیگار لب نمیزنم و یه هفته ی آزگار به دلایل سیگاری شدنم فکر می کنم.هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به هیچ نتیجه ای نمی رسم و آخر سر یاد حرف یکی از دوستام میفتم که می گه : " سیگار کشیدن مرضه ".پس من یه آدمیم که مرض داره.بازم خنده م میگیره.دختر خوبیم وازینکه خواهش مامانو عملی کردم کلی ته دلم خوشحالم.هفته ی دوم هوس می کنم برم خونه دوستم ترانه.مامان میگه: " نه خوشم نمیاد بری اونجا! " اول حس میکنم چون صدای وز وز اپی لیدی که دارم باهاش موهای پامو میزنم تو مخمه حرف مامانو اشتباه شنیدم.دوباره اعلام می کنم میخوام برم خونه ترانه و مامان دوباره اعلام میکنه که خوشش نمیاد من برم اونجا.یادم میفته ترانه یه سیگاری قهاره و مامان اینو میدونه.گر میگیرم.اپی لیدی و خاموش می کنم.بساطمو جمع می کنم در حالیکه بغض کردم میگم : "مامان حرفتون خیلی زشت بود! " و میرم تو اتاقمو در و محکم میبندم.همیشه انقدر مورد اطمینان بودم که حتی اگه می خواستم اون سر دنیا هم برم با هیچ مخالفتی روبرو نمیشدم ولی حالا یه خلافکار واقعیم ودلم می گیره.مامان میاد تو اتاقم سعی میکنه آرومم کنه و میگه حرفشو بد برداشت کردم ولی صدا شو نمی شنوم.اشکام سرازیر میشه و فرداش اولین سیگارو بعد از یه هفته روشن میکنم.